تبليغاتX
پارسه
زندگی یه راهه که باید طی بشه و بالاخره این راه روزی به انتها می‌رسه. مهم اینه که تو این راه، همدم کسی یا چیزی باشیم که ارزش این راه رو داشته باشه.

یه چیز دیگه، بهتره آدم‌ها رو تو راه زندگی با نمای بستشون ببینیم نه نمای باز. نمای باز از آدم‌ها، به‌جای دیدن حقیقت، حاشیه‌ها رو تو زاویه دید ما قرار می‌ده.



+ نوشته شده در 88/07/15ساعت 23:25 توسط نفیسه |

از بوم برمی خیزم و رنگ را بر همه جا می پاشم. آیینه در دست می گیرم و راه می افتم. حقیت را فقط کلمه ای یافتم و دل را چراغ راه کردم. دست کم او دروغ نمی گوید، باور می کند آیینه را، آن قدر که خود آیینه ای می شود.
+ نوشته شده در 88/02/08ساعت 18:35 توسط نفیسه |

مست می شوم از باده ای لبریز نور و باران و شبنم، لبریز می شوم از خنده ای برآمده از شور عشق، عاشق می شوم به امیدی که با حقیقت از راه می رسد و گم می شوم از حقیقتی که تنها یک کلمه است.

صبا زحال دل تنگ ما چه شرح دهد      که چون شکنج ورق های غنچه تو بر توست

+ نوشته شده در 88/02/08ساعت 2:5 توسط نفیسه |

 

کسی که سواد داره ولی مطالعه نمی کنه، بی سواده بی سواد!

+ نوشته شده در 87/11/30ساعت 8:32 توسط نفیسه |

مطمئن نیستم که موفق بودن یه چیز کلیه و یه سری ویژگی های مشترک بین همه آدم های موفق وجود داره. اما تجربه من به خودم ثابت می کنه که در حالت عادی باید به یه چیزهایی که به خودت مربوط میشه توجه کنی تا راه رسیدن به اون چیزی که دوست داری نزدیک تر بشه. داشتن صفات خودآگاهی، خودکنترلی، خودانگیزگی، خودفرمانی، خودانظباطی و خودارزیابی به آدم احساس رضایت بیشتری می ده. اینطوری دیگه آدم خودش رو برای نداشته هاش سرزنش نمی کنه و کلی به داشته هاش افزوده میشه.

+ نوشته شده در 87/11/30ساعت 8:31 توسط نفیسه |

شروع یک کار تازه، گاه هیجان زیادی داره، گاهی سخت و طاقت فرساست و بعضی کارها هم اصلا شروع نمیشن و در حد حرف باقی می مونن. یک حالت دیگه هم اینه که کارهایی با اشتیاق آغاز میشن ولی پس از گذشت مدتی ادامه پیدا نمی کنن.

ورزش روزانه، مسواک هر شبانه و نظم کارهای روزمره که گریزی از انجامش نیست، به تداوم نیاز داره تا اثربخش باشه. اما نباید از لذت و شادابی بعد از انجام اون ها غافل شد. این که هر چیزی در حد تعادل و سلامت باشه و اندام زیبایی که دیدنش آدم رو به وجد میاره، اثربخشی این کارها رو نشون میده.

این حرف ها شاید بسیار بدیهی به نظر برسن اما وقتی در عمل کردن به اون ها استاد میشی، یادآوری دوباره اون ها و لذت بردن از نتیجه کارها، قلم رو هم به حرکت درمیاره.

+ نوشته شده در 87/11/14ساعت 20:24 توسط نفیسه |

 

دخترک در میان پنج دری حیاط بزرگ خونه، موهای مشکی خودش رو پریشون می کرد و در میان اون همه پسرای فامیل که دور و برش بودن و ساعت ها با هم بازی می کردن، یادش رفته بود که یک دختره و بعضی نگاه ها دیگه دارن روش سنگینی می کنن. دیگه داشت وقتش می شد که ببرنش. به کجا؟ نمی دونست. پرجنب و جوش بود و پرآرزو. زن همسایه اون رو برای پسرخاله خودش پیشنهاد داد و پدرش با دیدن ظاهر سربه زیر پسر بله رو داد. اما هیچ وقت از پسر نپرسید برای چی می خواد زن بگیره؟ می خواد اون رو بگیره یا با خودش همراه کنه؟ و دختر با اشاره ای رفت تا آرزوهای همه سالهای مانده از عمرش رو با اون تقسیم کنه تا دوتایی بهش برسن. لبخندی به او زد و نامه های عاشقانه اون رو از راه دور می بوسید. مراقبشون بود تا حرفی از لای برگه های کاغذ بیرون نیفته و از بین نره. اون حرف های دل کسی بود که قرار بود همه زندگیش باشه. و دختر مومشکی رفت. در کنارش ماند و ساخت. بی مهری ها و ناملایمات را تاب آورد در خانه ای کوچک همجوار مادرشوهرش. با برادرشوهرش. و ماه ها مهمان داری های زمستانه از خویش و قوم شوهرش. و او با لبخند و گرمای وجود امیدوارش رو به آینده داشت. و برایش زایید فرزندانی پشت به پشت هم. این توصیه خواهرشوهرش بود و البته شوهر سربه زیرش هم بدش نمی آمد. شوهر سربه زیرش!

+ نوشته شده در 87/10/29ساعت 1:0 توسط نفیسه |

تاریخ ایرانیان آن قدر خیانت به خود دیده که مردمان این کهن سرزمین به سختی به کسی اعتماد می کنند و خود را کنار می کشند و یا به اندازه ای جوزده و هیجان زده می شوند که بار دیگر به انغعال کشیده می شوند. تاریخ ایران در مسیر «حرکت» بازنمی ایستد اما تمرین حق طلبی دائما بازتکرار می شود.
+ نوشته شده در 87/10/08ساعت 19:0 توسط نفیسه |

ذهنم را در فضای کافه پیانو پهن می کنم، با حس روشنفکرانه ام یک چایی دارچینی در استکان کمر باریک می خورم، باهاش حال می کنم. منتظرم یه روزی دوتایی تنها بشیم و من بهش تجاوز کنم.
+ نوشته شده در 87/10/08ساعت 17:38 توسط نفیسه |

هرچه بیشتر میخوانم٬ هرچه بیشتر می دانم از دیگران که از زبان خود تجربه های زیبای زندگیشان را شرح می دهند٬ ایمانم به زندگی و راز و رمزهای ساده اش برای ادامه آن و دوست داشتنش بیشتر می شود. خواندن٬ ایمانم را زیادتر می کند٬ وای به حال لحظه های ناب نوشتن. آن وقت ایمانم چه می شود؟ زندگی ایمان آگاهانه ای است که حرکت های هوشمندانه ای چون دیدن٬ شنیدن٬ خواندن و نوشتن زنده می داردش.

«زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست» یعنی همین ایمان٬ ایمان سهراب.

مرتبط: شهره آغداشلو را بسیار دوست می دارم به خاطر شخصیتش٬ کلامش و صافی و سادگی های قشنگش.

+ نوشته شده در 87/10/07ساعت 11:52 توسط نفیسه |